تبليغاتX
من،تو و دیگر هیچ...

می دونی این روزا خیلی کم پیدا شدي!! کم پیدا و سر سنگین..نمی دونم باز چی شده..به قول چاوشی" حس خوبی ندارم"...به خیانتت ولی نمی خوام فکر کنم... بايد مثبت انديش باشم ها؟خوب پس جريان همينه كه خودت تو اون مكالمه ي كوتاه 1 دقيقه اي غروب گفتي...رفته بودي شلوار بخري! مبارك باشه ... مي دونم كه ماه تر مي شي با اون شلوار جين خوشگل تازه ت با اون كت قشنگت كه نمي دوني چه رنگيه!...هر رنگي كه باشه حتمن به رنگ چشمهات مياد...آخه تو چشمهات مثل رنگين كمونه! رنگين كمون توي آسمون ِ بعد از بارون!شايدم رنگ درختايِ بارون خورده ي ِزير رنگين كمون، تو آسمون...يه وقتي مثل غروب...يا طلوع!!... 

آخ چشمهات!!...چشمهات ديوونم مي كنه...

نمي دونم چي شد كه نوشتم! رفته بودم به وبلاگ اسکارلت عزيزم...تونمي شناسيش! آهنگ وبلاگش و نوشته اش منو ديوونه كرد...ديوونه ي تو! نمي دونم چرا! يعني همه ي اونايي كه اونو مي شنون مثل من به مرز جنون مي رسن؟ مرز چيه؟ جنون من كه مرزي نداره!...اگه هم داره، خيلي وقته از مرز رد شدم! رفتم تو يه دنياي تازه كه هنوز گيجشم!! منگشم! این "هنوز" كه مي گم يعني بعد از 2 سال!

زمان زياديه نه؟ هميشه مي گي زياده! هميشه مي گي " با تو ركورد زدم!"

عشق قبليتم 2 ساله بود نه؟...2 سال باهاش بودي و بعد...اون ولت كرد! به همين سادگي! رفت كه ازدواج كنه! با اينكه با هم قول و قرار گذاشته بودين!! ولي رفت و تو 1 ماه مريض شدي! 1 ماااه ! واسه تو خيليه! واسه توكه نمي دوني دلتنگي چيه...واسه تو كه از ديشب تا حالا فقط 1 دقيقه با من حرف زدي...من كه از اين لحظه ها با تو و براي خاطر تو زياد داشتم...

برگشته؟!...

خيانت؟ نه...نمي خوام بهش فكر كنم...اين ابر بالاي سرم كه صورت تو با اون( كه هميشه برام فقط يه سايه ي محو بوده) توش حك شده داره عصبيم مي كنه! ...تند و تند روش پاك كن مي كشم...

پاك نمي شه چرا لا مصب؟...هر چي بيشتر پاكش مي كنم لبخند اون در كنار تو پر رنگ تر مي شه و بوش رو بيشتر حس مي كنم...

"اين محسن چاوشي رو بايد اعدام كرد!!" ...اين جمله ي خودته! يادته؟ چه قدر باهات بحث كردم كه فكرت اشتباهه!

 مي گفتي" مي دوني چند نفر با آهنگهاش خود كشي كردن و يا لا اقل خيالش به سرشون زده؟!!"

 مي گفتم اونها اگه اينم نبود، به يه دليل ديگه اين كارو مي كردن...

الان خيالش به سرم زده!! نترس ولي! شجاعتش رو ندارم!

 مي دونم الانه كه شاكي بشي و بگي: "خودكشي كه شجاعت نمي خواد! حماقت مي خواد! اين زندگي و زنده موندنه كه شجاعت مي خواد!!"

 من شجاعتش رو ندارم خوب! ولي مي بيني كه زنده ام و دارم زندگي مي كنم...البته اگه اسمش همینه.پس شجاعت نيست! يه جور اجباره...همين و بس...ساعت 1 شبه! ولي هنوز زنگ نزدي! اس.ام.اس شب به خيرهم ندادي!! چه طور ممكنه؟ باورم نمي شه...پس كي مي خواي زنگ بزني؟...چيزي شده؟ امروز كه نگرانت شدم و پرسيدم" همه چيز خوبه ؟"

فقط گفتي" انشا الله"...!!

دارم نگران مي شم...انشالله يعني چي؟...

در به در و بي تابم...

باز امشبم بي خوابم...

چشام همش به ساعته

نمي دونم چه حسيه...

يكي مي گه خيانته...

.

.

.

** الان زنگ زدي! همون موقع كه نوشتم" چشام همش به ساعته"!... ظاهرن همه چيز رو به راه بود و تو مثل هميشه انگار نه انگار!دقيقن 1 ساعت حرف زديم! غر زدم و غر زدم! مثل هميشه با مهربوني و پر تحمل گفتي "هاني داري غر ميزني ها!"

 منم بد جوري غيرتيت كردم! راجع به اون مردي كه تو باهاش دعوات شده بود و الان كار من يه جورايي با اونه! فردا هم مي بينمش واسه كار دوباره! گفتم كه خوش تيپه! راست گفتم خوب...خوش تيپه!گفتم من رو هم خيلي تحويل مي گيره! اينم راست گفتم! ولي...

نگفتم كه يه تار موهاي طلايي و خوش رنگ و خوش بوت رو به صدتاي اون و بهتر از اون نمي دم...حتي وقتهايي كه سر سنگيني و كم پيدا و بي معرفت...حتي وقتايي كه تا ساعت 1 شب خبري ازت نيست...

كماكان دوستت دارم...

هركي هستي و هر جا هستي و هر اسمي كه داري...

براي هميشه...

 

آفتابِ تو...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آفتاب در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 2 قبل از ظهر |
خوب آپ کردنم نمی یاد!! چی کار کنم؟!!

شاید به قول یکی از بچه های وبلاگ به خاطر اینه که اوضاع خوبه و با جوجو دعوام نشده! نمی دونم چرا این روزا این قدر بی حوصله شدم...حال هیچ کاری رو ندارم...فقط دلم می خواد بخوابم وقتی هم که می خوابم بدتر کسل می شم...چه قدر کش دار شده این تابستون امسال...از هوای گرم و تابستون متنفرم...یاد زمستون و برف و بیرون رفتن و پالتو به خیر! از تابستون فقط آفتاب گرفتن و برنزه شدنش رو دوست دارم که اونم حسش نیست! نزدیکی های ما استخر رو باز سراغ ندارین که خیلی هم گرون نباشه؟!! از ترس این که دوباره مثل پارسال دچار سوختگی درجه ۲ نشم و ۱ ماه بستری نشم توخونه، استخر هم نمي تونم برم! واااي نمي دونين چه قدر وحشتناك بود! اولاش رنگ لبو بودم، ولي بعدش خيلي خوش رنگ شده بودم...يادش به خير...ولي چه فايده اين همه زحمت كشيدم همش از بين رفت.

حالا يه آمار گيري مي خوام راه بندازم! قضيه اينه كه جوجو بهم گفته اگه توي وبلاگت منو درست به تصوير كشيده باشي و درست منو معرفي كرده باشي، ديگران مي تونن اسم منو از توي گزينه هايي كه بهشون مي دي حدس بزنن! حالا من نمي دونم چه ربطي داره شخصيت به اسم آدم! ولي اون مي گه تو از من يه غول ساختي و همه فكر مي كنن من چه آدم دودره بازي هستم!( از كجا ميدونه؟! اون كه نمي دونه آدرسمو!)

به هر حال قرار شده براي اينكه بهش ثابت كنم من ازش غول نساختم و هموني رو كه هست نوشتم، شما از بين چندتا گزينه اسمشو حدس بزنين! فقط اگه جواب اين مسابقه رو اعلام نكردم ازم دلگير نشين...ولي توروخدا شركت كنين!

حالا اسم ها!:( به ترتيب حروف الفبا هستن)

۱-اشكان

۲-بهنام

۳-پدرام

۴-شاهين

۵-كاوه

۶-نيما

كامنتها رو هم تا اخرش تاييد نمي كنم كه نظر يكي ديگه روي بقيه تاثير نذاره! بچه ها تروخدا كمكم كنين بهش ثابت كنم من هموني رو كه هست مي نويسم و ازش واسه شما يه غول نساختم!!

از همتون كه تو اين آمار گيري شركت مي كنين ممنونم.

 

+ نوشته شده توسط آفتاب در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

با خوشه هاي ياس آمده بودي

تاييد حضورت

كس را به شانه بر

باري نمي نهاد...

بلور سر انگشتانت كه ده هلالك ماه بود

در معرض خورشيد از حكايت مردي مي گفت

كه صفاي مكاشفه بود

وهراس بيشه ي غربت را

هجا به هجا

دريافته بود...

مي خفتي

مي آمديم و مي ديدم

كه جان ات

ترنم بي گناهي ست

راست همچون سازي در توفان ِسازها

كه تنها

به صداي خويش

گوش نمي دهد.

كلافي سر در خويش

گشوده مي شود،

نغمه اي هوش ربا

كه جز در استدراكِ همه گان

خودي نمي نمايد.

نگاهت نمي كرديم دريغا!

به مايه اي شيفته بوديم كه در پس ِ پشتِ حضورِ مهتابي ات

حيات را

به كنايه در مي يافت!

كي چنين برباليده بودي اي هلالك ِ ناخن هايت ده بار بلورِ حيات!

به كدام ساعت سعد

بر باليده بودي؟

 

شاملوي بزرگ: با آيدا در ستايش بانوي مادر( شعرِهاسميك از مجموعه ي درآستانه)

 

مامان!! يادته چه جوري تا صبح نوازشم مي كردي اون وقت ها كه بچه بودم و هنوز معني عشق رو نفهميده بودم؟!! تعجب مي كردم از اين كه چه جوري يه آدم مي تونه اين قدر با حوصله و با محبت باشه كه به جاي اين كه بره بگيره راحت وآروم بخوابه ، تا صبح بيدار بشينه كه نكنه قرص هايي كه بچه اش بايد بخوره يك ثانيه اين ور اون ور بشه! يادته وقتي مي رفتم مدرسه شب و روز كارت اين بود كه از تو ‍ژورنال هاي مختلف برام مدل به مدل و رنگ به رنگ ژاكت و لباس ببافي ؟!...كه يه وقت يه لباسی كه تن يكي ديگه ديدم حس حسادت بچه گانه ام رو تحريك نكنه!...يادته هميشه هر چي كه ما دوست داشتيم رو اول به ما مي دادي و بعد خودت غذا مي خوردي؟..يادته هر چي مي خواستيم نه نمي گفتي؟!! آخ مامان چرا اين قدر لوسم كردي؟ چرا بهم نگفتي كه همه ي عشق ها مثل تو نيستن؟!

 يادته وقتي پشت كنكور بودم چه جوري بهم آرامش مي دادي و چه جوري تا صبح سر سجاده ات، كه بوي ياس مي داد هميشه، بيدار مي نشستي كه من يه جاي خوب قبول بشم؟...يادته وقتي هر آدمي كه از نظر توسرش به تنش مي ارزيد  منوازت خواستگاري مي كرد چه جوري برق شادي تو چشمهات مي درخشيد و به اين فكر مي كردي كه دخترت ديگه بزرگ شده؟!! يادته با من بيرون نميومدي و مي گفتي من آبرو دارم جلوي در و همسايه!! اين چه وضعيه كه مي گردي؟!!و من هميشه به خودم مي گفتم "مگه من چه وضعي مي گردم؟!"...يادته روزايي كه پرسپوليس یا ايتاليا بازي داشتن چه قدر برام تسبيح مي چرخوندي و دعا مي كردي كه من يه وقت ناراحت نشم از باختشون؟!!يادته وقتي تازه 17 سالم بود و مثلن عاشق شده بودم با اين كه هيچي بهت نمي گفتم ولي خودت همه چيز رو مي دونستي و هميشه از روابط حرام و نامشروع دختر پسرها باهام حرف مي زدي؟!..خب، عقايد ما دوتا خيلي با هم فرق داشته هميشه!

 يادته وقتي مي خواستم برم سر كار منو مثل هميشه از زير قرآن رد كردي؟ يادته من كه به هبچي اعتقاد ندارم چه جوري هميشه ازت مي خواستم كه برام دعا كني؟...و تو هم چيزي نمي پرسيدي و فقط دعا مي كردي..

.يادته وقتي باقلدري مجبورت كردم يه خط تلفن تو اتاقم بكشي از سر ناچاري چه آهي كشيدي؟ يادته شب هايي كه تا صبح با تلفن حرف مي زدم همش نگران بودم كه تو خبر دار نشي و غافل از اين كه تو همه چيز رو مي دونستي؟...با همون حس مادرانه و عميقت...مثل الان كه همه چيز رو مي دوني...مثل الان كه مي دوني براي اولين بار و آخرين بار تو زندگيم عاشق شدم و ديگه خواستگارهاي رنگارنگ هيچ برقي تو چشمهاي من به وجود نمياره...مثل الان كه مي دوني و مي فهمي كه  شب هاي زيادي تا صبح بيدارم و هق هق گريه ام بالش رو خيس مي كنه...ولي بازم هيچي نمي گي...فقط با اون چشماي نگرانت برام دعا مي كني...كه خدا بهم عقل بده...آخ مامان...كاش اين يكي دعات زودتر برآورده بشه!!...

مامان قشنگم، دلم مي خواد داد بزنم و بهت بگم دوستت دارم...نمي دونم چرا من كه اين همه تو ابراز احساسات به جوجو قوي ام، من كه از صبح تا شب قربون صدقه اش مي رم، به تو كه مي رسه زبونم قفل مي شه!هيچ وقت نتونستم تو چشمات نگاه كنم و بگم كه دوستت دارم...هميشه خجالت مي كشيدم از اين كه اين همه اذيتت مي كنم و بعد بگم دوستت دارم...چه قدر دوست داشتم سرمو بذارم رو شونه هات و زار زار گريه كنم...وقتايي كه دلم داره از عشق جوجو مي سوزه و هيچي تو دنيا برام مهم نيست به جز اون...ولي از ترس اين كه تو منو سوال پيچ نكني( كه هيچ وقت اين كارو نكردي) و نگرانت نكنم فقط به بالشم پناه مي برم...ولي بدون كه تو تنها عشقي هستي تو زندگيم كه هيچ وقت هيچ انتظاري ازم نداشته! که هیچوقت لجبزی های من باعث نشده باهام بد رفتاری کنه...كه هيچ وقت منتظر نبوده جواب محبت هاشو يه جوري بدم! آخه خودت خوب مي دوني كه محاله!و خودت خوب مي دوني كه چه قدر دوستت دارم...اون قدر كه حاضرم از همه چيز به خاطر تو بگذرم...همون طور كه تو از همه چيز به خاطر ما گذشتي...

كاش مثل تو بشم...مي دونم...اينم محاله!

مامان قشنگم روزت مبارك....فقط برام دعا كن...مثل هميشه...

دوستت دارم نازنين ترينم...

 

 

+ نوشته شده توسط آفتاب در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |
بچه ها کامپیوترم خرابه!! تا شنبه...دلم براتون تنگ شده...شنبه میام پیش همتون...منو ببخشین.
+ نوشته شده توسط آفتاب در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
از این به بعد نه دوستت خواهم داشت، نه به دیدنت می آیم، نه به تو فکر می کنم و نه در کارهای خصوصیت دخالت می کنم!...نه خوابت را می بینم ، نه دلتنگت می شوم، نه اجازه می دهم دلم گاه و بی گاه بهانه ات را بگیرد...نه عکس هایت را تماشا می کنم، نه چشمهایت را در خیال تصور می کنم و نه صدایت را...فقط...

می خوام زندگی کنم...بدون تو...تنها...چرا حتی تو خواب هم رویای تو دست از سرم بر نمی داره؟...چند شب پیش یه فیلم دیدم...از شماره ی ۱ تا ۵!!"کابوس خیابان الم"!
قهرمان های فیلم که می خوابیدن، یکی میومد تو خواب سراغشون و می خواست بکشدشون!اون ها هم آخرش راز رو فهمیدن! راز این بود که اصلن نباید می خوابیدن! مبارزه می کردن با خواب! با قرص و کوکا کولا و رد بول و هایپ!! چه کار احمقانه ای! مگه نخوابیدن هم این همه دردسر داره؟ من خیلی راحت می تونم بهشون بگم که چه طوری می تونن نخوابن! فقط کافیه چند لحظه جای من باشن...فقط چند لحظه...
راستی...فبل از نوشیدن هایپ، به هیچ چیز فکر نکنین! چشمهاتون رو ببندین و هایپ رو سر بکشین! همین!!

+ نوشته شده توسط آفتاب در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |

امشب دعوت به شامت رو رد کردم!چرا؟!! واقعن نمی دونی؟...

چون خیلی توهین بزرگی بهم کردی! شاید خودت خبر نداری...آره مطمئنن خبر نداری...می دونی چیه؟ ...می خوام یه رازی رو بهت بگم! عین کارآگاه ها!! عین خانم مارپل که ازش متنفر بودم!! از خودش و فضولی هاش!!...

می دونم که مامانت اینا خونه نیستن! الان 2 روزه!! از کجا؟! بچه شدی؟ خوب معلومه، وقتی تو از بیرون و از موبایلت بهم زنگ می زنی و می گی دارم می رم سر برنامه، من هم زنگ می زنم خونه تون!! به هر 2 تا شماره! الان 2 روزه یکیش می ره رو پیغام گیر( با اون صدای گرم و آسمونی و آشنا...) و یکیش هم می ره رو فکس! درست مثل مواقعی که پیش هم خواب بودیم و صبح تلفن ها هی یکی پشت دیگری زنگ می زدن و تو حالشو  نداشتی از آغوش من بیای بیرون و برش داری!!می گفتی" به یه ورم هر کی می خواد باشه!! "یکیش می رفت رو پیغام گیر و صدای داداشت یا مامانت که نگرانت بودن و اون یکی هم صدای گوش خراش فکس!!...حالا هم همون طور بود پشت خط مطمئنن...فقط دیگه مادر یا برادری نبود که برات پیغام بذاره...دیگه آغوش گرم تو نبود با حس کرخی ظهرگاهی تو رختخواب!!...با سرم رو سینه ی تو و بازو های تو دور کمرم...من بودم..یه مزاحم تلفنی!!.شماره ام چرا نیفتاد؟! چون خودم زنگ نزدم!! شماره رو دادم به صمیمی ترین دوستم و اون از خونشون زد! ...عین دخترای ۱۵ ساله!!

حالا چرا اینارو می گم؟! می خوام بیام خونتون؟! نه عزیزم! دلم از این گرفته که تو چرا در جواب همه ی سوالات دو پهلوی من در مورد اینکه "مامان خوبه؟" و" تنهایی؟"  من رو با هنر مندی تموم پیچوندی و جوابم رو ندادی! نه این که فکر کنی باید من از همه چیز سر در بیارما! نه!! ولی...این کارت یه جور توهین بود به من!! انگار نمی گفتی اونها نیستن که مجبور نشی منو دعوت کنی! انگار که این من بودم که هر وقت تنها می شدم با اصرار میومدم خونتون! مگه یادت رفته که این تو بودی که ازم می خواستی بیام پیشت؟! حالا یه جور رفتار می کنی و یه جوری موضوع رو از من پنهان می کنی که من حالم از خودم به هم می خوره!! به خودم می گم یعنی من جوری رفتار کردم که باعث شده تو این کار رو بکنی؟!!یعنی من خودمو" می نداختم" خونتون؟! تو این طوری فکر می کنی ؟! کی بود که بعد از دو روز که من دلم واسه خونمون تنگ شده بود نمی ذاشت من حتی یه سر برم خونه و برگردم؟!! کی بود که می گفت اگه با کامپیوتر کار داری همین جا کارت رو انجام بده! می خوای بری حموم همین جا برو!!...کی بود...

آره ...امتحان داری و می خوای درس بخونی...درست...حق داری کاملن که حتی اگه کسی خونه هم نباشه از من نخوای که بیام اونجا...ولی این مخفی کردن چه معنی ای می ده؟...معنیش این نیست که من این قدر پر رو ام که فکر می کنم هر وقت کسی خونه ی شما نیست من باید بیام اون جا؟! فکر می کنی اگه می گفتی تنهایی ،من چی کار می کردم؟..کاش می گفتی...حداقلش یه غذایی درست می کردم و با چندتا کمپوت آناناس که خیلی دوست داری و آبمیوه میومدم دم در،می دیدمت و می رفتم...همین...همین به خدا!

کاش می گفتی...این جوری خیالم راحت بود که غذای بیرون مریضت نمی کنه...خیالم راحت بود که همه چیز جوره تا درس بخونی...خیالم راحت بود که در مورد من همچین فکری نمی کنی...

بگو...بگو که حق داشتم وقتی امشب می خواستی بیام دنبالت و قبل از این که بری شیفت کاری، با هم شام بخوریم، گفتم حوصله ندارم و نیومدم! گفتم" نه حالشو دارم نه بنزین!" گفتم "چه فایده داره الان ساعت 8.30 شبه و تو 10 باید اون جا باشی! باید تند تند شام بخوریم و بعد من تورو برسونم تو این ترافیک و بعد تو همین ترافیک برگردم خونه!!... فقط نیم ساعت می بینمت! این جوری  دوست ندارم!!...اونم بعد از 15 روز!!"

 حق داشتی که تعجب کنی !! ولی حق نداشتی خودت رو لوس کنی و بگی" چه جوری دوست داری عزیز دلم؟!!"

حق داشتی که بگی" 15 روز دیگه چیه؟!!"

 آخه تو که یادت نمی مونه چند وقته همو ندیدیم...تو که روزهارو  خط نمی زنی تو اون تقویم لعنتی که فروغ داره از توش با همدردی و مهربونی بهم لبخند می زنه ...تو که ثانیه هارونمی شمری ...تو که هر شب به عشق این که دیگه فردا می بینیش نمی ری تو رختخواب... اونم ساعت 4 صبح... تو که دلت تنگ نشده...تو که  جوجو نداری...تو که عاشق نیستی...

حق داشتم که دعوت به شام نیم ساعتت رو رد کردم...حق نداشتی که منو این جوری...

تنها بذاری...

+ نوشته شده توسط آفتاب در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |
اومدم بگم فقط ایتالیااااااااااااااااااااااااااا!!!!

+ نوشته شده توسط آفتاب در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند...

مارکوت بیگل

+ نوشته شده توسط آفتاب در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند...

فروغ فرخ زاد

خطاب به جوجو که چون تو این دوروز جواب تلفن هاشو ندادم برام نوشت:" آفتاب من دلم برات تنگ شده، گوشیت رو جواب بده می خوام صدات رو بشنوم!!":

دلتنگی فقط یه بهانه است واسه  پر کردن اوقات فراغت! وقتی اوقات فراغتی نداشته باشی، دیگه دلتنگ هم نمی شی! پس یه جوری خودت رو سرگرم کن!

بد جوری دلتنگتم!! بدجوری دلم هواتو کرده...کاش می فهمیدی که دیگه این دفعه  فقط با شنیدن صدات آروم نمی شم! هر چه قدر که پیش می ریم بیشتر پر رو می شم...نه؟!

+ نوشته شده توسط آفتاب در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
من برگشتم! کاش هیچ وقت نمی رفتم! چیز زیادی نمی تونم بنویسم...این قدر خسته ام که فقط دلم می خواد بخوابم! فقط اومدم بگم دلم خیلی واسه وبلاگم و وبلاگ هاتون تنگ شده بود...اگه می تونستین فقط تصور کنین که ۱۸ ساعت تو راه موندن از تهران تا رشت چه قدر عذاب آور و وحشتناکه، دیگه تا آخر عمر هوس مسافرت به سرتون نمی زد!از همه بد تر این بود که هیچ کدوم از موبایل ها هم آنتن نمی داد که بخوای با کسی تماس بگیری...تمام فکر و ذکرم پیش جوجوم بود...می دونستم نگرانه...آخرش این قدر شماره گرفتم که شانسی گرفتمش تا تونستم باهاش دو کلمه حرف بزنم و کل فاجعه رو براش سریع تعریف کنم...دیگه وقتی خیالم راحت شد که اون نگرانیش بر طرف شده، تونستم کمی به خودم مسلط بشم...فکر کنین ۶ ساعت تمام دم یه تونل توقف داشته باشین و همه ملت از ماشیناشون پیاده بشن و همه با موبایل هاشون سرگردون باشن و تو هم همین طور! نه آبی هست بخوری نه غذایی! بیسکوئیت ۱۰۰ تومنی رو می فروختن ۱۰۰۰ تومن!! تازه اونم باید کلی پیاده می رفتی تا تونل رو رد کنی و برسی به معازه! وقتی شانسی جوجو رو گرفتم و باهاش حرف زدم همه ریختن سرم که خانوم شما موبایلتون تنها موبایلیه که خط می ده! می شه ما هم زنگ بزنیم؟! یه خانمه بعد از حرف زدن با شوهرش بهم گفت موبایلتو هر چی هست طلا بگیر!!... ولی موندم که قبضشو این ماه کی می خواد بده!!خدا نگذره ازشون که این جوری حال مردم رو گرفتن...همه دیگه فهمیده بودن که کار، کار خودشونه! فکرشو بکنین یه پلیس هم تو جاده نبود که راه رو باز کنه و آخرش هم معلوم نشد اصلن واسه چی بسته است!!یه ترافیک و راه بندون کاملن مصنوعی...واقعن آخر عاقبت ما باید چی بشه تو این مملکت؟! این قدر رفتنمون سخت و عذاب آور بود که حتی دریا هم بهم آرامش نداد...

بعد از این که بالاخره راه باز شد بعد از ۶ ساعت و تونستیم حرکت کنیم تنها چیزی که کل اتوبوس رو وادار به قهقهه زدن می کرد، یادگاری هایی بود که ملت رو درو دیوار تونل نوشته بودن! عجب دل و دماغی! یه سری شون رو براتون می نویسم شاید شما هم لبخندی رو لبهاتون بشینه!

نفرین شدگان ۱۴ خرداد!!

ارتحال نری همینه!!

گه خوردم یا روح الله!!

جوجوی نازنینم...تنها چیزی که تو کل راه بهم آرامش می داد اس.ام.اس ها و تلفن های تو بود که منو با "دوستت دارم " به آرامش دعوت می کردی و ازم می خواستی اوضاع رو هوشمندانه مدیریت کنم!اگه دوستت دارم های تو نبود حتی ۱ ساعتش رو هم نمی تونستم دووم بیارم...دوستت دارم و خوشحالم که تورو دارم و برگشتم پیشت...و برای دیدارت لحظه شماری می کنم...

+ نوشته شده توسط آفتاب در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |